رُنسانس فرهنگی در بطن ِجنبش سبز
منصور پویان
ایدئولوژی و زیباشناسی حکومت ولایت فقیه محصور
در باورهای اسلام شیعی ست. با اینهمه جنبش سبز بمثابه یک نیروی برخاسته از جامعه مدنی
آبستن ِتحولاتی ست که در پی آمدش، بنیانهای معرفتی-زیباشناختی فرهنگ و مدنیت
ایرانی غیر ایدئولوژیک خواهد شد. بدین معنی، ما در شرف ِخروج از تفکر ایدئولوژیک
در تاریخمان هستیم که از عصر صفویه چون بَختکی بر فکر و اندیشه ما مستولی شد.
انقلاب مشروطه نیز در کام باورهای دینی-ایدئولوژیک گرفتار بود.
آیا اشتباه ما همه اعم از مردم و روشنفکران نبود
که را ه علاج ِنارسائی های رژیم
شاه را در راه حل ِسرنگونی وگزینش ِرجعت دینی
جستجو کردیم؟
حالا خط بطلانى بر غرب ستيزى ماركسيستى و يا
اسلامى بايد كشيد و رژيم ديكتاتورى را اعم از نوع سلطنتى و يا «ولايت فقيه» آن به
گورستان تاريخ بايد سپرد. حكومت نابهنگام و نامربوط اسلامى را خود ما مردم ايران
بايد اهلی كنيم. اسلام را مانند هر دين ديگر بايد از تالانگرى باز داشت و آن را به
عرصه زندگى خصوصى و فردى بازگردانيد.
بنيادگرائى اسلامى و ضديت آن با مراكز تمدن
غربى، پديده اى است كه در دوران گذار از يك مقطع تاريخى و در بدو ورود به دنياى
معاصر، شامل حال اكثر كشورهاى در حال توسعه مسلمان مى شود. اينك وقت آن رسيده است
كه از اين تجربه تلخ، درسهاى جديدى بياموزيم و بسوى دنياى جديدى كه در شُرف پديدار
شدن است، گام برداريم.
دانشجویان احساساتی ایرانی در سال 1358، با هجوم به
سفارت آمریکا و گروگانگیری کارکنان سفارت آمریکا، موجب سقوط اعتبار دولت مهندس
بازرگان و نهایتاً استعفا ایشان شدند. حرکت زشت ِگروگانگیری کارکنان سفارت آمریکا
به هیچ جا نرسید چرا که حرف آیت الله خمینی عوض نمیشد. آقای خمینی با بیخردی و
با سوء استفاده از شخصیت کاریزمای خود و با ناآگاهی مردم باعث شد تا مساعدت ِآمریکا
با انقلاب ِایران پایان یابد. خیلی از موافقین حکومت فعلی با مخالفت با آمریکا، باعث
شدند تا توازون قوا در منطقه بهم خورده؛ جنگ عراق با ایران آغاز شود و متعاقباً یک
میلیون کشته و زخمی و ۱۰۰۰ میلیارد دلار خسارت جنگ به بار آید.
بنيادگرايان اسلامى مى خواهند فرهنگ وحشت را بر
پهنه تمدن جديد مستولى كنند. آنها عليه جهان نوين حكم جهاد مى دهند و از تروريسم
دولتى و از ترور انتحارى براى تعبير خوابهاى وحشت خود بهره بردارى مى كنند.
بنيادگرايان اسلامى، جزم انديشانه باور دارند كه حقيقت مطلق را در اختيار دارند.
اسلام سياسى، تمدن بشر امروز را به سُخره مى
گيرد و با حمله به آزادى و مبانى عقل غير دينى مى كوشد بديلى را كه گويا در چنته
دارد بعنوان راهگشاى بشريت عرضه کند. نقد اسلام سياسى و گرايشات خردستيزش كارى
سترگ است كه برای اجراى آن نه تنها از آموزه ها و ميراث انقلاب مشروطيت؛ بلكه از
دست آوردهاى مدرنيته غربى نيز بايد طرفى بربست.
احترام به شخصیت فرد؛ اعم از هر نژاد، قوم و
مذهب، از زمره ستون-پایه های مدنیت نوین در ایران فردا خواهد بود. جامعهء ایرانى از جهت نژادى، قومى و مذهبی، دارای
مجموعهاى رنگارنگ از رگههاى فکرى گوناگون و متشکل از خُرد ِفرهنگها ست. از نقطه
نظر حاکمیت دینی، اقلیتهای قومی و دینی باید سپاسگزار باشند که وجودشان تحمل گشته
و از زیست در سایه رژیم ولایت و مواهب آن برخوردارند. متأسفانه چنین انگاشته می
شود که مثالاً یهودیان پشتیبان اسراییل اند، داشناکها و بهائیان ستون پنجم محافل
امیریالیستى در ایران اند. دست راستی هستند
با تحجر فکری در شکل تمامیت-خواهی دینی فقط مواجه نیستیم. اشکال
دیگری از کهنه اندیشی بصورت اپوزیسیون ِرادیکال موجود است که از آن میان می توان سازمان مجاهدین خلق،
حزب ِکمونیست کارگری و سلطنت طلبان غیر مشروطه را نام برد. اینان هنوز در دام
مقولاتی ایدئولوژیک گرفتارند و مبانی فکری شان همانست که اسلام باوران حکومتی از
آن دَم می زنند. مشابهت حاکمان دینی و اپوزیسیون افراطی در اینست که دوآلیستی می
اندیشند یعنی اینکه جهان بشری را به شرق و غرب، خلق و ضد خلق، استعمار و استثمار
و الخ تقسیم می کنند. سنّت این نحوه تفکر در ایران دیرینه ای دارد که سوابق آن حتی
به ایران ماقبل ِاسلام و به مانویسم می رسد. در دوران معاصر، الفبای این تفکر در کتاب
معروف آل احمد یعنی "غرب زدگی" فرموله شد.
در راستای تفکر ِآل احمد، شریعتی از جمله منتقدینی
است که از مقوله " بازگشت به خویشتن" حرف می زند؛ اما هر دو؛ ایدوئولوگ
و دو-قطبی اندیش اند. امروز جوانان نسل دوّم انقلاب، دوآلیستی نمی اندیشند و جهان را
به شرق و غرب یا اسلام و کفر تقسیم نمی کنند. بر اساس ِتفکر ِ"مرکز-اندیش"،
یک نوع دوآلیسمی شکل می گیرد که بر مبنای آن، حقانیت در یک طرف و منحصر به خودی
انگاشته شده و باطل در قطب مقابل قرار می گیرد. در این نحوه نگرش، دو سوی احتجاج، لازم
و ملزوم یکدیگرند. تفکر ِ"تمدن-مرکز" بازتابی از مرکز-اندیشی ست که ریشه
هایش به عصر روشنگری اروپا و به پروژه مدرنیته برمی گردد. بعداً روشنفکران ِممالک
عفب مانده از قافله مدرنیته، بصورت وارونه در صَدَد ِمقابله برآمده، مدعی والا
مقامی تمدن های هندی، چینی و اسلامی و غیره شدند. امروز جمهوری اسلامی از صدور
تمدّن اسلامی سخن می گوید، چرا که قائل به مقوله دهکده جهانی نیست.
در هر تفکر ایدئولوژیک-ایده آلیستی، یک نوع
خشونت بطور ذاتی موجود است. نهضت سبز، تغییری معرفت شناختی در مبارزه نسلی ست که
برای استیفای حقوق شهروندی، از کاربُرد ِخشونت، ابأ دارد. این جنبش در پی انقلاب
نیست و با خشونت عمل نمیکند. عملکرد سیاسی جنبش سبز، چرخشی اپيستمولوژيك در جهت
ِنعل وارونه زدن یعنی مهار کردن خشونت گرائی ست.
راهبرد ِخشونت، در دراز مدت، ايجاد مصیبت در عرصه اجتماعی
و ایجاد روان-پریشی در عرصه خصوصی و توطئه در روابط می کند. خشونت با مدنیت جور در
نمی آيد و با آگاهی، شفافیت و با پاسخگو بودن سازگاری ندارد. مشکل خشونت اين است
که با دشمن سازی، موجب آن می شود که سنگ روی سنگ بند نشود. آنان که به راهبرد
خشونت می گروند، نسبت به قدرت خویش دچار توهم می شوند و لذا در صف ِیاران سابق،
کار به توطئه و رویاروئی می کشد
جنبش سبز روالی تک-ساحتی و معطوف به فعالیت
سیاسی فقط نیست. این نیرو روالی چند-وجهی و چند-صدائی ست که دیدگاههای گوناگونی را
در خود جای می دهد. علاوه بر دیدگاهها و نظرگاهای سیاسی-اجتماعی، این جنبش در عرصه
های هنری-فرهنگی نیز باید بارقه های نوآمدی را در خود بپروراند. حالت کارناوالی و
شادخوارانه آن با یاس و منفی بافی ناسازگار است. از این جهت است که ذوق و ابتکار
نسل جوان چه از لحاظ موسیقائی و چه از لحاظ پرداخت تصاویر دیداری و حتی از بابت
آرایش و پوشش، کارناوالی از زیبائی و نوآوری پدید آورده است. در حوزه هنری و ادبی بیگمان
جا دارد شاهد نوآوریهای جدیدی باشیم. بعبارت دیگر، ما شاهد یک جابجائی در پارادایم
رفتاری و زیباشناختی نسل جوان هستیم که علیرغم طولانی بودنش در شکل گیری، دگرگونی
های اساسی در فرهنگ و اندیشه ایرانی رقم خواهد زد.
با شادی و سرور خط بطلانی باید کشد بر زیبا
شناختی تمامت-خواهان دین باور که بر عزا، اندوه و دلمردگی پای می فشارد. بايد از غلیان عاطفه پرهیز کرد و با نگاهی خشونتگریز،
خرد را بر شور فرمانروا کرد. بزرگترین هدف جنبش فرهنگی ِسبز همانا عبور از خشونت
و دعوت به آرامش و اعتدال است.
در ناخودآگاه جامعه ما، خشونت ریشه های عمیقی
دارد که از دیرینه تاریخی تا رژیم ولایت مطلقه فقیه، سلاح و سرکوب جای قلم و
انديشه نشسته بود. به رغم کوشش ستمپیشهگانی که بالیدن خرد و فرمانروايی دانش را
بر نمیتابند، دعوت به روشهای انساندوستانه مضمون فاخری ست زیر پوستِ شهرهای وطن.
کفتارها باغ بی برگی را قرق کرده اند، باشد، باز حدیث آزادی بازارش سبز است و نفرت
از «غیر خودی» سکه ای پر رونق نیست.
جنبش سبز یک جریان سیاسی بمنظور تغییر حکومت فقط نیست.
بلکه در عین حال، جنبشی نوجویانه و نواندیشانه در جهت انفکاک از فرهنگ ِکهن-الگوئی
و معاصر شدن با زمانه ست. در این راستا، با ارائه اسالیب و سلایق جدید، وضعیت
ِبویناک ِکنونی در کلیه ابعادش به چالش کشیده می شود. سبک زندگی نو بمعنی سبز-پوشی
و پیوستن به صفوف مخالفین رژیم کودتا فقط نیست.
راه سبز زندگی در تداوم، امکانات نوینی در نحوه زیست و
در جدول ارزشها ایجاد می نماید. وقتی پلورالیسم ، مدرنیسم و دموکراسی در فرهنگ
ایرانی نهادینه شود، نوآوریهای فرهنگی و زیبائی-شناسی ضرورتی ست که نسل جوان در
قلمروش، پویائی های نوآفرینی به منصحه ظهور خواهد رسانید. داشته باشد. نوزایش
فرهنگی در پیآمدش، چند لایگی امواج سبز را در تنوع عقاید و مرامها پاس خواهد
نهاد و مظاهر جدیدی را در کار خواهد آورد. طی سی ساله گذشته، امپریالیسم فقاهت مانع
میشد که امواج آگاهی و نواندیشی فرهنگی شکل بگیرد. اینک آگاهی و اعتراض از منظری
خاص، یعنی همانا امواج نوزائی فرهنگی. امواج سونامی رنُسانس ایرانی، همانست که در
توارد، قیامتی در تاریخ ایران رقم خواهد زد.
میدان ابداع و ابتکار در جنبش فراوان است آنچنانکه امکانات
از درون زندگی و از بطن دینامیسم جنبش فرا میجوشد. انسان ایرانی حالیا خود را با
روال نوگرائی سازگار ساخته، زندگی را از نو به تعریف نشسته است. زندگی مغزی معین
ندارد و نمیتوان مانند فقهای توتالیتر به آن مرتب شلیک کرد. زندگی و دینامیسمش آنقدر
غیر قابل کنترل است که مستبدان دینی را عاقبت در پیشگاه خود به زانو در خواهد آورد. یکی از جنبه های کنش ِجمعی ِاین
بیداری، مثبت اندیشی و زندگی را بسیاق ِجشن یا بازی برگزار کردن است. ناامیدی،
سوگواری و شهید پروری در این کارناوال محلی از اِعراب ندارد. شهیدان خاطره شان
سبز باقی خواهد ماند. یاد آنها را جشن باید گرفت و نه اینکه به سوگواری و مراسم عزا
پرداخت.
جنبش سبز مرامها و سلایق مختلفی دارد. هرچه دولت کودتا
عمرش طولانی تر شود، همانقدر پافشاری بر حقوق و عزم جنبش مستحکم تر و فراگیری
رهروان انبوه تر میگردد و نیز سوی حرکت شکلی متکثرتر و کوبنده تر پیدا می کند.
جنبش در راستای استیفای حقوق شهروندی و انفکاک از فرهنگ مومیائی، از هر امکانی برای
فعلیت بخشی به پتانسیل زندگی و رویش فرهنگی استفاده خواهد کرد. نوزایش فرهنگی را
نمی توان از بین برد، چرا که اراده ای معطوف به قدرت نیست که بتوان از روئیدن بازش
داشت. رویش فرهنگی به بازتولید و گسترش خود، خواهی نخواهی ادامه خواهد داد.
تسامح و عدم خشونت در سنت عرفان ایرانی میراث
پربهائی بجای گذاشته است که از آن علیه تعصب و قشریگری درسها می توان فراگرفت.
البته فوری بگویم که منظورم عرفان ِبشاشگر، مُداراگر و مثبت نگری ست که رُهبانیت
را برنمی تابد و با فقاهت و جَزم-اندیشی سر ِناسازگاری دارد.همچنین منظورم به هیچ
وجه صوفی گری، خانقاهی گری و روابط ِمرید-مرادی نیست. اینها همه میراث نَحسی ست که
یا ریشه در مذهب اسلام دارد و یا بر اثر شکست ها و سرخوردگیهای تاریخی چون قارچ بر
بدنه فرهنگ ایرانی روئیدند. بگذریم، در طریق سبز چاره ای نداریم جز مهربانی ورزیدن.
اگر فقه و کلام، خدا ترسی و درس تجارت
آخرت می آموزند، عرفان در عوض درس عشق و محبت و خوش-زیستی می دهد.
ترک دوقطبی نگری مستلزم برداشتی وحدت الوجودی از
عالم است. با این نگاه، از دوگانه نگری و دو دسته گری مفاهیم (همچو خلق و ضد خلق)
پرهیز باید کرد. کاربُرد این راهبُرد همانا اینست که از هتاکی و خشونت علیرغم
شداید و مصائب احتراز جُست وبجایش طریق تسامح پیشه کرد. رافت در تعاملات با
پشتیبانان رژیم بدان معنی ست که برای اقوال و مواضع شرافت قائل بود؛ ولو از نقطه
نظر ما مطرود و مذموم محسوب شوند. مخالف خویش را حرمت باید گذاشت. باید بتوانیم با
مخالف خود اینهمانی کنیم؛ خود را جایش گذاشته و جهان را از منظرگاهش رویت کنیم.
بدین نحو با زیر و رو کردن رابطه خویش با مدعی، می توانیم خود را از چرخش
دوآلیست-نگری آزاد کرده، دیگری را در قطب مقابل و دشمنی که حیاتش علیه موجودیت
ماست، نبینیم. وارونه کردن ِدوقطبی نگری نحوه تفکر ما را تغییر خواهد داد. این
همان تغییر معرفت-شناختی ست که جنبش سبز بر اساس آن راهگشائی می کند. عرفان ِوحدت
الوجودی بما می آموزد که با "بسیجی" یا آن "دگری" که علیه ما
خونریزی می کند، چگونه رفتار کنیم. آیا خون را با خون باید شست و به مقابلات تلافی
جویانه دست یازید؟ در نگرش وحدت الوجودی، دشمن همان بیگانه ای ست که از خویشتن
ِخویش دور افتاده است. بسیجی، پاسدار و حزب اللهی همه جلوه های گوناگون بیگانگی
انسان از انسان اند. در جنبش سبز "مقابله به مثل" شرط خرد نیست. وارونه
نگری یعنی اینکه در سیمای بسیجی بتوانی خودت را ببینی و خشم نورزی. بتوانی با
بسیجی اینهمانی کنی و جهان را از دید او بنگری. این روش ِبرگردانیدن و معکوس نگری،
ما را توانا می سازد که به چاه دوآلیسم فرو درنغلتیم. یادمان باشد که هدف در
کارناوال سبز، نه براندازی؛ بلکه همانا استیفای حقوق شهروندی ست. فروکشانیدن شعله
خشم و فروزاندن چراغ رواداری بخشی از مجموعه اهداف در رنسانس ایرانی ست. در چنین
روندی ست که کاربرد خشونت فروکش خواهد کرد و طرفداران رژیم نیز به تدریج منکوب
ِخرد نهفته در این راهبُرد خواهند شد. با چنین دور اندیشی و در یک چنین مبارزه
طولانی است که موفق به فتح قلوب و گشودن دروازه ها خواهیم شد. ایجاد فضای تازه
مستلزم آنست که ابتدا خویش را متحول کنیم و جهان را دو قطبی ننگریم.
برای تحول خویش، از اخلاقیات نوینی باید
بیاموزیم که رواداری و تسامح را جای خون و شمشیر، که قرائت اسلام ِرادیکال ست، می
نشاند. این رویکرد که موسوی و گذشته ی نه چندان شکوهمند اش را نمی باید بخشید،
همانا نگرش ِخشگی ست که حق را یکجانبه نزد خود محرز می انگارد. نباید موسوی، گنجی،
سازگارا، جلایی پور و امثالهم را به صرف گذشته شان، به تبانی با رژیم متهم کرد. برای
رسیدن به یک نظام لیبرال-دمکرات، راهی طولانی در پیش است. جنبش سبز گرانیگاه خود
را نه بر محور ِبراندازی که بر مبنای احقاق ِآزادیهای مدنی و استیفای حقوق شهروندی
بنا نهاده است. بنابراین همراهی با اصلاح گرایان ِدین باور به هیچ وجه به دور از
منطق نیست. گزینه سکولاریسم و برقراری لیبرال-دموکراسی، رویکرد ِاستراتژیک جنبش
اند و نه تاکتیک ِکسب ِخاکریز اوّل. رادیکالیسمی که گرانیگاه را بر ارزش های بلافصل
لائیسیته می گذارد، فراموش می کند که یکی از الزامات مدرنیته ایرانی همانا
شکل گیری قرائتی لیبرال از اسلام است. نباید فراموش کرد که اسلام بخشی از فرهنگ
ایرانی ست؛ اما تمام آن محسوب نمی شود.
کسانی که خودشان را "سکولار" می نامند
هرگز به کنه جزم اندیشی و دوقطبی نگری خویش پی نبرده اند. مدرنیته ایرانی نیازمند
شکل گیری "پروتستانتیسم اسلامی" ست. تک ساحت- اندیشی همان تنگ نظری و
دوآلیسمی ست که چند ساحتی بودن فرهنگ ما را نمیتواند ببیند و آنرا برتابد. جنبش
سبز برآنست تا مطلق العنانی تفکر فقهی را درهم شکند تا تفکرات دیگر اعم از اسلامی
و سکولار مجال دموکراتیک برای طرح گفتمانی خویش بیابند. ساختارشکنی آقای موسوی و حامیانش
در کمپ اصلاح طلبان دینی ضرورتی ست که موفقیتش به ایجاد فضای باز در جامعه مدّد
خواهد رسانید. در جنبش سبز نشانه های دين ستيزی نباید پدیدار شود. سلامت جنبش در گروِ اخلاقیات ِانسان-باورانه ای ست
که ستون-پایه اصلی آن می آموزد که آنچه را برای خویش می طلبیم برای دیگری نیز
شایسته بدانیم-ولو وی علیه ما باشد. بدان اندازه که روحانیون تمامیت خواه از اخلاق
سخن می گوید و جوامع غربی را می نکوهند، خود به اخلاقیات پایبندی نشان نمی دهند.
طرفداران ولایت به مصداق: دو صد گفته؛ چو نیم کردار نیست، بیش از هر کسی بر اخلاق
تاکید می کنند ولی خود اخلاق را برنمی تابند.
ساختار شکنی از فرهنگ ِخصومت و دغل-کاری، فضای
جدیدی در روابط درونی ایجاد خواهد کرد که در پی-آمدش، اصلاحات حقوقی بسیاری لازم
الاجرا خواهد شد-مثلاً روابط شوهر و همسر و یا روابط فرزندان با والدین مستلزم
اصلاحات ِدموکراتیک بسیاری است. تفکر توطئه، تفکر دوآلیستی و تفکر غرب ستیزانه از زمره
معايب ِاندیشگانی جامعه و فرهنگ ايرانی ست که از ذهن جنبش لایروبی باید شوند. به
اسم آزادی، همچو اصحاب
حکومت، برای رسیدن به هدف، از هر وسیلهای استفاده نکنیم. اخلاقیات ما از نوع ماکیاولیستی نیست؛ یعنی
اینکه هدف وسیله را توجیه نمی کند. مثلاً به اسم نافرمان مدنی نمی بایست مقررّات
راهنمائی و رانندگی را زیر پا بگذاریم یا بنام عرفيگرائی، به ضديت با دین
بپردازیم.
ایده ولایت فقیه اساساً یک نظریه غیر
اخلاقی است زیرا انتخابات را کشک می پندارد و برحقّ مردم در تعیین سرنوشت خویش، خط
بطلان می کشد. نهاد انتخابات نهادی است مبتنی بر حقوق مردم. ایده ولایت، حقوق مردم
را برنمی تابد و مفهومی ست که ریشه در اندیشههای ماقبل ِمدرن دارد. در قانون اساسی
مان پس از صد و پنجاه سال مبارزه، هنوز "تکلیف" در سیمای ولایت، مصدر
نشین است و مفهوم "حق" به سادگی از صندوقهای اخذ ِرأی ملاخور می شود.
نگرش ِسیاسی بسیارانی از ما هنوز بین حق و تکلیف سرگردان است.
پیش از مشروطیت، ایرانیان نسبت به سیاست و حکومت
دیدگاهی شبان-گله ای داشتند. یعنی سلطان به منزله چوپان، رَتق و فتق گله را بدون
هیچ گونه تعامل وحسابرسی بعهده داشت. تئوری سیاست و بهتر بگویم فلسفه سیاسی ما از
باستان تا انقلاب مشروطیت بر مفاهیمی استوار میبود که همچنان امروز در نظریه ولایت
فقیه بازتاب دارد. پس از شکست مشروطیت، روابط ِشبان-گله ای مجدداً برقرار شد. این
نحوه نگرش آنچنان با فرهنگ دینی ایرانیان عجین است که انقلاب 1357 نیز به
بازتولیدش در لوای مفهوم "ولایت فقیه" پرداخت. طبق این نظریه، مردم تیول
ِولّی عصر و در غیبت او، ابواب جمعی مُجتهد ِجامع الشرایط محسوب می شدند و نه شهروندانی
که از حقوق دموکراتیک مستقل برخوردار بوده، دارای قدرت نصب و عزل ِحاکمان باشند. اندیشه
خدا-شاهی در ایران باستان و در بطن ِآئین زرتشت تا حمله اعراب ِتازه مسلمان به ایران،
تداوم یافت. بعداً ایرانیان نظریه فرَه ایزدی را در متن ِاسلام بازتولید کرده،
حاکمیت را ازآن ِامامان شیعه برشمردند. بدین نحو، تشیّع ابداعی ایرانی ست که
شاه-نکته آن همانا نظریه ولایت است که ریشه در نظریه "شاه سایه خدا"
دارد.
از وقتی سوی مدرنیته ایرانی پا پیش کشیدیم،
حوادث تاریخی هماره تکرار شده، متنهی اینبار رخدادها لحن دراماتیک بیش تری پیدا
کرده اند. اینک تعارضات درونی در معرض دید قرار گرفته اند و وضعی برقرار شده كه بر
اثر آن، نظام حکومتی به بن بست دچار گشته است. این نقطه عطفی ست برای آغاز ِ
سمفونی پایانی و عدم مشروعیت نظام ِولایت که به بهترین وجه در اراده مردم مشهود
است. ایرانیان برآنند تا حقوق انكارناپذیر خویش را استیفا نمایند و چرخه ِملالآور
ِتكرارِ سنّت را درهم شكنند و پرچم مدرنیته برافرازند. تمایز میان خودی و غیرخودی،
شرقی و غربی، مؤمن و محارب و الخ نحوه نگرشی پدید آورد که طی یک روند طولانی، "نخبه کشی"
و سُفله پروری بر تاریخ معاصر ما سایه انداخت..
اصلیت نظام همانست كه در این هنگامه بحرانی تبارز یافته است. حكومت اسلامی داعیه تقدسی
را دارد كه اقتدارش بر آن پایه دیگر نمی چرخد. اینک نظام ولایت در وضعیت ِبحرانی،
به اصلیت خود برگشت کرده و ماهیت اش را بی پروا برملا ساخته است. گفتمانها مُستَنَداتی
اند كه به جهان ِخارج، شكل و معنا می بخشند. آنها بمثابه تولیداتی تاريخی و
فرهنگی دائماً در معرض تغيير و تحولاند. در پرتو ِتغيير ِگفتمانها، نحوه نگاه به
جهان عوض می شود. گفتمانها همچون روابط قدرت چيزهائی را حفظ و چيزهای ديگری را
حذف می كنند. می خواهم بگویم که جنبش سبز بمانند جنبش دانشجوئی 1968 فرانسه، پس از
یک دوره استیلای سنّت، اینک برآنست تا دگرگونی های گفتمانی-رفتاری شِگرفی پدیدار
سازد
زمینه پیدایش خودآگاهی تازه را میتوان از روی
حركتهای اعتراضی زنان، دانشجویان، جوانان و روشنفكران به عیان دید. برای سقوط
رژیم، در تركیب و آحاد ِآن، گسَستی اساسی پدید باید آید. جنبش دموكراسیخواهی مردم
ایران خیزشی تودهگیر برای احقاق آزادیهای مدنی و استیفای حقوق شهروندی ست که آنرا می توان «انتفاضه ایرانی» خواند. منتهی سنگی که دست فلسطینی بود نشانه مظلومیت اش نشد
چرا که خشونت، فرهنگ شورشگری می پروراند و نه فرهنگ تنویر افکار که در دراز-مدت بسی
کارسازتر است. البته باید خاطر نشان شد که دفاع از خود به منظور دفع ِخطر امری
جایز و معقول است. جلوههای عزم ِجزم ِمردم برای دست یابی به نهادهای دموكراتیك نمایانگر
«بلوغ سیاسی» و «اراده جمعی» ایرانیان است.
نظریه مارکس در مورد سیر تکوینی ِنظام سرمایهداری، نظریه ای
ساختارگرایانه است که نقش عاملیت ِکنش پذیر را در شکل گیری تعیینات برنمی تابد.
آیا مردمی که امروز به خیابان می ریزند تا استیفای حقوق کنند، همگی افزارمندان
نیروهای تولید هستند که اراده شان به سر ِنخ ِالزامات اقتصادی بند است. ارتباط میان
رفتارهای اقتصادی و باورهای دینی تنها یکی از جلوه های عاملیت ِکنش پذیر انسان است
که به صورت تاریخی، مدرنیته و تمدن غرب به شکل عقلانیت از آن فراروئید.
از اصلاحطلبان دینی آیا میتوان انتظار پروژه پروتستانیسم
اسلامی برای فراروی از شرایط ِقرون وسطایی داشت.
در شرایط فعلی ایران، پروتستانتیستهای اسلامی بیگمان
با امیدهای ژاکوبنی از باستیل رها نخواهند شد. حالا آخرین ایستگاه قطار ِدولت است
و بخاطر اینکه گربهی زیرک به خروش آمده، ملاحظهی خودی و غیر خودی را رژیم کودتا
بکناری نهاده و برای خلاص شدن به هر دری می زند. آنچه امروز در عرصه های مختلف سیاسی،
اجتماعی و فرهنگی (از زندان تا خیابان، از کارخانه تا دانشگاه) سپری می شود، دقیقاً
گویای آنست که برای خروج از بحران سیاسی موجود، راهی جز برپائی مدرنیته ایرانی
نیست. جنبش سبز سکوئی ست برای سوار شدن بر
قطاری که از مدرنیته غربی حرکت کرد و طی مسیر، از مشروطیت گذشت و حالا به قلب
تهران می رسد.
باید با صدای بلند طنین درانداخت که: "آنکه
باد می کارد، طوفان درو می کند". ما نباید به درّه خشونت و نفرت درغلتیم. راه
ما راه مبارزه مسالمت آمیز است برای خلع یَد از رژیم ولایت فقیه؛ هر چند گفتنش برای سران نظام و عوامل شان در سپاه سودی
ندارد ، امّا روی سخنمان همه مردم ایران اند، بخصوص آنان که دیانت باورند؛ ولّی
باحکومت اسلامی ناسازگارند. ما را با اسلام و اعتقادات کاری نیست، ما خواستار آزادی
عقیده و آزادی نشر عقاید برای همه هستیم.
جنبش سبز نیازمند آنست که خود را از تقیدات ایدئولوژیک
و فکری برهاند و برای توسعه ی پایا و همکاری برای رشد ناحیه ای، از هر گونه نفرت
قومی، خشونت و جنگ حذر نماید. جنبش سبز باید خود را از خشونت طلبی در سطح منطقه و
جهان برحذز نگاه دارد و در راستای ایجاد جهانی عاری از خشونت و جنگ، عاری از شکنجه
و اعدام و عاری از نژاد پرستی قومی/ دینی و عاری از سرکوب و دیکتاتوری
بکوشد و به انتخاب مردم هر کشور احترام بگذارد. ما حالیا پیروزی را جشن می گیریم
چرا که بر فرهنگ ترس، تحقیر و بی تفاوتی فائق آمده ایم. با امید، جهان شکل تازهای
به خود گرفته است. اشکهای ما بر قبور ندا، سهراب و ترانه، اشکهای پیروزی و آشتی
و توازن با جهان بود. پیام شادمانانهی این اشکها این است که می توان با زمانه
معاصر شد و از حس تحقیر، خشونت نساخت. ما از زشتکاری اصحاب قدرت برای برانگیختن
عواطف و در جهت توجیح رفتار خشونت استفاده نمی کنیم.
25 مهر 1388
**************************************************************