بنیادگرائی اعم از دینی و مارکسیستی دو روی
یک سکّه اند
منصور پویان
تابوی "اسلام سیاسی" به دلائل تاریخی
در ایران، ریشه دار و دیرینه ای
بسیار قوّی دارد.
آنچنانکه هیچ یک از علما و سیاسیون مذهبی که عوارض زیان بار ِمداخله مذهب در امور
حکومتی را تجربه کرده اند، هنوز جرئت نمی کنند مداخله ی دین در امور سیاسی را طرد
کنند.
در این مقاله به پیشینه بنیادگرائی
در ایران پرداخته و بر ضرورت ِآسیب-شناسی دوران گذار از سنّت به مدرنیته، تأکید می
ورزم.
با ایجاد انجمن حُجتیه و متعاقب کودتای بیست و
هشت مرداد؛ شاه برای دو سال با انجمن و محمود حلبی و پیروانش كنار آمد. بعد اما، بدلیل کاربست
ِخشونت از جانب حجتیه ایها، شاه از برخورد خشونت-آمیزشان با بهائیت ناخشنود شد و لاجرم از آن پس، آنها به اجبار به فعالیتهای تبلیغی و
نفوذ در مدارس روی آورند.
انجمنی ها مدعی بودند كه غیرسیاسیاند و قائل
به جدایی دین از سیاست اند. این روند ادامه یافت تا ظهور ِجنبش چریكی در اواخر دهه
چهل شمسی. جنبش چریکی بعنوان جریانی موعود-گرا و ایدئولوژیک، در سیمای چریكهای
فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق در صحنه ظاهر شد. آنان بمانند انجمن حجتیه،
موعودگرا بودند ولّی بجای برپائی اسلام؛ برقراری سوسیالیسم را انتظار می کشیدند
منتهی از نظر ایدئولوژیك؛ مشكل اصلی را نه بهائیت بلکه امپریالیسم برمی شمردند.
چریكهای مجاهد، همانند حجتیه ایها به ظهور امام
مهدی و انقلاب جهانی اعتقاد راسخ دارند. برای آنها جامعه بی طبقه توحیدی همان
اتوپیای کمُون اولیه و شهادت همان ودیعه ِمذهب تشیّع در برپائی قیام و لبیک به
امام دوازدهم در تحقق انقلاب بود. در كنار انجمنی ها و چریكها، گروههایی
بنیاد-گرای دیگری نیز موجودیت یافتند كه سَلفی-اندیش بودند؛ یعنی اتوپیای خویش را
در احیای گذشته رغم می زدند. بدیگر سخن، سَلفی-اندیشان پروژه ایده آلی خود را یا
در احیای سنت اسلامی و یا در پیشا-اسلام؛ یعنی در ایران باستان جستجو می کردند.
آنها را نیز اصولگرا مینامیم، چرا كه از نوگرائی گریزانند و رفتار
ِکهن-الگو-مآبانه را بطور فاشیستی برای همه نسخه می پیچند. بنابراین، گروههای
متعصب دینی، نژادی و مارکسیستی را تمامیت-خواه می خوانیم؛ چرا که روا-داری، تکثر و
احترام به سلایق را برنمی تابند.
در اوایل سالهای دهه پنجاه شمشی، وقتی علی
شریعتی از «بازگشت به ریشه ها» سخن می گفت، منظور او بازگشت به ریشه های فرهنگ
اسلامی می بود. وی مدعی بود که تمدن اسلامی، پیشینه ایران باستان را از فرهنگ ما
قیچی کرده است. بنابراین، کشف دوباره ایران ِپیش از اسلام ناممکن است و لذا باید
به سرچشمه های فرهنگ اسلامی بازگشت کرد. بدین معنی، علی شریعتی بعنوان ِاحیاگرائی
اسلامیست، اتوپیای عهد حضرت علی و عدل او را آرمان-شهر خویش کرده بود.
باری پیروان ِانجمن حجتیه، جَبری مَسلك-اندیش
بودند و میگفتند كه مُنجی در انتهای پروسه ای تطوری خواهی-نخواهی خواهد آمد. در
برابر آنها، جنبش چریكی، منجیگرایی را نه یك پروسه كه یك پروژه تلقی کرده؛ بر این
اعتقاد پای می فشرد که نیروی تحرک؛ اراده ست و تاریخ را نیروی تغییر می سازد. لذا
برای انقلاب، تأخیر و تعلل جایز نیست.
از دیگر گروههای چریکی آرمان-گرا،
باید از فداییان اسلام
و از مُوتلفه نام برد. با پدیداری اسلام سیاسی، گروههای بنیاد-گرا، برخلاف گذشته
محافظهكارشان، عمدتاً همگی رادیكال و ارادهگرا از كار درآمدهاند. در اوایل دهه ۴۰، روشنفکران چپ از نرخ رشد ِبالائی
برخوردار بودند. این روند رشد، در اوایل دهه ۵۰ به سود روشنفکران دینی، تغییر جهت داد. در
اوایل دهه ۵۰، روشنفکران دینی
واجد طرحی برای آینده ایران شدند که، با آنکه طرحی تخیلی و ناکجا آبادی بود، حداقل
بُن-مایه های اصلی ِفرهنگ اساطیری را برمی تابید. روشنفکران چپ، ایضاً، طرحی
آرمانی و رویا پردازانه ارائه دادند. منتهی با این تفاوت فاحش که مضامین و مفاهیم
طرح آنها، همه برآمده از تمدن غربی بوده؛ در ارتباط با فرهنگ ملی، سِنخیت کمتری را
بر می تابانید.
پس از انقلاب، با سقوط دولت موقت مهندس مهدی
بازرگان، عقد نامیمون میان روشنفکران دینی و روحانیت بنیادگرا رو به گسست گذاشت و
بعداً با انفصال ریاست جمهوری بنی صدر، ابعاد آن تعمیق یافت. امروز، رویاروئی دین
باوران ِاصلاح گرا با روحانیت بنیادگرا، به صورت واقعیتی انکار ناپذیر و نهادینه،
در آرایش نیروهای سیاسی در ایران، بر همه آشکار گشته است.
فرقه های منجیگرا در ایران، با توّهم ظهور
ِعنقریب مهدی، بر تعدادشان در سالهای اخیر افزوده شده است. وقوع این پدیده، مولود رشد ناموزون
اقتصادیات و ناهنجاریهای اجتماعی-فرهنگی ست. سیستم ورشکسته اقتصادی و رویکرد
دیکتاتوری رژیم اسلامی، علت اصلی آسیبشناسی در تقویت شکل گیری ماجراجوئی های منجی
گرایانه است. جامعه ی بحران زده ایران امروز و گرفتاریهای روزافزونش؛ از طرفی
زندگی تخدیری و فساد پروری را دامن می زند و از طرف دیگر رویاپروری و اتوپیای
آرمان-شهری را بمدّد ِمکانیسم فرافكنی؛در اذهان نارضا دامن می گستراند. جامعه ای
که وضع موجودش بحرانی و ناایمن باشد، لاجرم نارضایتی بصورت آرزوئی گمشده و در
لِوای تحقق ِیك اسطوره ناکجاآبادی در اذهانش هر آینه شکل می گیرد.
********
آنچه ايران امروز بدان نياز دارد؛ جابجائی در
پارادايم وضع موجود است و آن یعنی نگاه تکثرمآبانه به انسان و به امروزين بودن و
روا-داریش در گزينش ها. نگرش عمومی مردم و فرهنگ عامه، اینک در شرف ِورق خوردن است
و مواریث رژیم ولایت، بازارش کساد گشته است. گفتمانهای يهود-ستيزی، غرب-ستیزی و
تقسیم دو قطبی جهان به ظالم و مظلوم؛ دیگر نزد آحاد مردم از مقبولیت برخوردار
نیست. قطبی نگری، بیگانه-پنداری و دشمن-خوئی در جلوه های خمینیسم، طالبانیسم و
بلشویسم دیگر وجاهت عام ندارند و حتی در رفتار بین الملل، کاربرد ِنگاه بنیادگرا؛
در قضیه ِمداخله نظامی آمریکا در عراق و افغانستان، مردود شمرده می شود.
روحانیت تمامیت خواه و بنیادگرا پس از انقلاب،
چون اژدها در «حکایت مارگیر»، به مصیبتی مهیب بدل شد و علیه مشروطیت به تالانگری
پرداخت. هیچ یک از گروه های اجتماعی؛ اعم از روشنفکران دینی، سازمان های چپ،
مجاهدین خلق و حتی لیبرال ها و ملی گرایان، از قلع و قمع این اژدهای ِجان گرفته از
گرمای انقلاب و سرمست از باده قدرت، مصون و در امان نماندند
و اژدها کز زَمهَریر افسرده بود
زیر ِصد گونه پلاس و پرده بود
آفتاب ِگرمسیرش گرم کرد
رفت از اعضای او اخلاط سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت
اژدها بر خویش جنبیدن گرفت
بندها بگسست او، بیرون شد ز زیر
اژدهائی زشت، غُرّان همچو شیر
در هزیمت، بس خلایق کشته شد
از فتاده-کشتگان، صد پشته شد
--------------------------------------
(کلیات مثنوی معنوی، ویرایش احمد فتاحی ص۳۹۷
امروز جامعه ايرانی، آن توده بی شکل و بی لنگری
که تحت فرامین ِبیت رهبری؛ به سهولت کژ و مژ شود؛ دیگر نیست. پس از سی سال ایستایی، اینک ایستادگی باید
کرد تا انسانیت و فرهنگ ایرانی، زیر حاکمیت ِولایت فقیه له و نابود نشود. حالا که
کشتی ولایت در حال غرق شدن است و موش ها دنبال سوراخ هائی می گردند که قلم رهبری
برایشان در دیوار نصب می کند؛ باید همصدا خواند: همراه شو ای یار دبستانی من و با هر گونه چریک بازی و راهبُرد
خشونت مخالفت بورز. با حوصله، تفاهم و اندیشه، ما رفته رفته جنگلی سبز خواهیم شد.
برای رسیدن به جامعه ای متکثر و مردمسالار و
برای برقراری آزادی های مدنی در یک جامعه باز و دموکراتیک ، مبارزات بدون خشونت
تنها راه سبز پیروزی است. جنبش سبز در تداوم ِانقلاب مشروطیت، راه پیش می گشاید تا
قصه ِناتمام ِمدرنیته ایرانی با پایان ِخوشش؛ به افسانه ِآزادی انسان ایرانی در
عصر دهکده جهانی، اتصال پیدا کند. جنبش دمکراسی-خواهی ِمردم ایران، همچنان طوفنده،
همبسته و یکپارچه، علیرغم خشونت-گرائی ِرژیم ِمستبد، سوی مدرنیته ایرانی، منزل به
منزل طی طریق می کند.
مدرنیته ایرانی یعنی: جامعه متکثری که در آن
آزادی فرد، آزادی اندیشه و آزادی فرهنگها و مذاهب پاس داشته شود. در مدرنیته
ایرانی، مقوله پسااسلامگرایی همان مقوله پروتستانتیسم ِاسلامی ست که بر ضرورت
ِروزآمد-شدگی ِاندیشه دینی پای می فشارد. پروتستانتیسم ِاسلامی یعنی همانا نوآمد-شدگی تشیّع
ایرانی و پذیرش آزادی های مدنی و حقوق-مداری برابر ِافراد در تعیین زندگی فردی و
اجتماعی شان. بدین معنی پروتستانتیسم ِاسلامی، اصول بنیادین ِلائیسیته و سکولاریسم
را برمی تابد.
*******
در راه ِرهائی، جنبش سبز نیازمند ِشکل گیری
گفتمانی نوآمدانه است که رواداری را با عقلانیت و دموکراسی به پیونداند. پیروزی جنبش ِسبز در ایران، سبز-ریزی
خواهد کرد در هوای سرد منطقه و با رویش سبزینه ها، طالبانیسم و انگاره های گوناگون
بنیادگرائی، بساط شان از ساحت ِصحن و چمن؛ برای همیشه بَرکنده خواهد شد.
فروپاشی رژیم از همان آغاز جنبش سبز شروع شد و
همچنان لامحاله رو به انکشاف پیش می رود. منتهی باید در نظر داشت که وقت ِسرنگونی
رژیم وقتی فرا می رسد که میوه سبز ِجنبش رسیده باشد. مولود انقلاب بهمن 57،
موجودیتی ناقص الخلقه شد؛ چرا که در اجرای امر ِسرنگونی تعجیل بعمل آمد. در انقلاب
مشروطیت نیز ضدیت نابهنگام با حاکمیت و بی توجهی به ضرورت ِکار ِفرهنگی و
روشنگرانه، انقلاب را به شکست کشانید. جنبشی که شاهدش هستیم، همان است که از
مشروطه تا امروز؛ در برآوردن ِدرخواست ها و مطالباتش ، تأخیر روا داشته شده است.
رژیمی که در شرایط ِاستیصال، خشونت می ورزد و
برای مردم در تصمیم گیری حقوقی قائل نیست؛ دیر یا زود سقوطش ناگزیر خواهد بود.
یادمان باشد پس از سرنگونی ولایت فقیه؛ ولایت-اندیش نباشیم، گوناگونی ها را پاس
نهیم و آزادی اندیشه را برای همه گروهها، فرهنگها و ادیان محترم و مُحرز بشماریم.
==========================